X
تبلیغات
بانوی باران
سلام

اول از همه سال نو مبارک البته که با کمی تاخیر گفتم ولی ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازهست

ولی به هر حال سالی سرشار از سلامتی سلامتی سلامتی واستون ارزو میکنم.توی آخرین پست واستون از شادی ها گفتم از یه دنیا تبریک.سال ۸۶ رو خیلی خوب شروع کردیم ولی ناجوانمردانه تموم شد.دقیقا ۲۹اسفند بابایی وقتی که داشت میرفت آرایشگاه و خودمون رو واسه سال جدید اماده میکردیم توی راه ماشین (که البته یه روزی ماشین بود)منحرف شدو با اومدن آتش نشانی و بریدن سقف ماشین بابایی رو نجات دادن.همون لحظه که من آماده شدم که بیام سر قرارمون با بابایی با من تماس گرفتن که نیا خدا میدونه که چه جوری خودم رو به بیمارستان رسوندم همه ی آرزوم به زنده بودنش ختم شده بود. به یه نفس .یه نگاه. یه صدا.همه ی آپارتمان از صدای جیغ های من ترسیده بودن و خودشون رو به واحد ما رسوندن بعد از اون خودم رو به بیمارستان رسوندم خواهرم رو دیدم که به طرف من می اومد و می گفت زندهست.خلاصه لحظه ای که بالای سرش رسیدم فقط گفت مرگ من گریه نکن.هزار بار خدا رو شکر کردم که زنده هست.بیمارستان واسه بابایی کاری نکرد و با آمبولانس به یه بیمارستان دیگه رفتیم حال بابایی خیلی بد بود و اینجا هم قبول نمی کرد با التماس قبول کردن و بعد از عمل اون شب ۱۱روز توی ای سی یو بستری بود توی این روزها کار من التماس و گریه به درگاه خدا و بنده خدا بود تا اینکه دومین عمل هم انجام شد و ۱۰ فروردین که مصادف بود با سالگرد ازدواجمون بابایی به بخش منتقل شد و فردا سومین عمل رو روی دست انجام میدن.میدونید همه ی دکترها از زنده بودن بابایی تعجب میکردن و منتظر یه اتفاق بد بودن که خدارو شکر به خیر گذشت(خدایا خیلی نوکرتم عاشقتم)وبابایی بزرگترین عیدی من بود. در آخر بگم که بابایی عاشقتم زنده ام با نفست الهی که زودتر خوب بشیعاشقتم عاشقتم عاشقتم میمیرم واست

+ نوشته شده توسط در شنبه هفدهم فروردین 1387 و ساعت 1:52 قبل از ظهر |

با یه دل پراز حرف برگشتم.خیلی وقت بود که وقت نمی کردم بیام و یه حرفی بزنم واسه همین می خوام یه خلاصه از کل اتفاقاتی که افتاده بگم:

1)عیدتون مبارک...امیدوارم سال خوبی داشته باشید...(این همون جریان بعد 13 عیدت مبارکه میخواستم واستون تکراری نباشه)

2)پیوندمون مبارک...10 فروردین روز عقد من و بابایی بود جای همتون خالی بود خیلی ساده وزیبا بود و بلاخره از دلشوره ی ترشیده شدن در اومدم...خداروشکر

3)تولدم مبارک....همون روز عقد تولد من هم بود..حالا من خودم نمره ی بیستم...نمی دونم چرا همه به من ساعت هدیه دادن البته به جز بابایی که با ۱ماه تاخیر داد ولی گل رو زد

4) ماه عسل مبارک... 13 فروردین اولین سفر ما بود به زیبا کنار جای همتون خالی خیلی خوش گذشت من همش خواب بودم وبهترین هدیه عقد از طرف همکار مامان

بابایی بود که هزینه ی سفر ما رو دادان ولی کاش از اولش می دونستیم بعدشم با یه عالمه سوغاتی برگشتیم

5)نمایشگاه جدید کتاب مبارک...مسولین محترم واقعا با این کارشون گل کاشتن

6)بازم مبارک

7)مبارک

8)از اینکه در غیاب من به وبلاگم سر زدید ممنون

۹)جهت مطالعه مشروح اخبار به وبلاگ بابایی مراجعه شود

+ نوشته شده توسط در سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 12:15 بعد از ظهر |

ایمان بدون عشق شما را متعصب

وظیفه بدون عشق شما را بد اخلاق

قدرت بدون عشق شما را خشن

عدالت بدون عشق شما را سخت

و

زندگی بدون عشق شما را بیمار می کند

+ نوشته شده توسط در سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385 و ساعت 10:40 قبل از ظهر |
                                        ولنتایین مبارک

تقدیم به بابایی

+ نوشته شده توسط در چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385 و ساعت 3:25 بعد از ظهر |

چند وقتی هست که بدجوری زمان منو غافلگیر کرده انقدر به سرعت می گذره که حتی نمیشه توصیفش کرد به برق.

بد وخوب.. گریه و خنده... همه جا لحظه به لحظه با هم بودن...اما اونی که حالا مونده یه خاطراست.

یه خاطره که واسه ساختنش چه کارهایی که نکردیم..پارسال توی چنین روزهایی خنجر روزگار

مهمونه قلبم بودوبه جای در دست گرفتن آرزوهام و نشستن روی بال پرنده خوشبختی...

یه سرم تو دستم بودو روی تخت بیمارستان دراز کشیده بودم..ولی خوب هرچی که بود تموم شد..اما حالا مهممونه قلبم یه مرهم همیشگیه

حالا رو عشقه....

+ نوشته شده توسط در چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385 و ساعت 2:36 بعد از ظهر |


Powered By
BLOGFA.COM